انگیزه، عمل - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 9:42
دیشب می خواستم بشینم پای کارهام اما تنبلیم میشد حس کردم چقدر کسل کننده اس تلاش کردن و کار کردن باید یه کاری انجام بدی که انرژی میبره معلومم نیستش که ازش نتیجه بگیری یا نه. حس کردم چه همه انرژی می خواد اگه بخوام با انگیزه بشینم پای کارهام. اما بعد که فکر کردم دیدم اصلا چه لزومی داره که انگیزه داشته ب...
تحریک پذیر - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 9:42
چند روزه یکم تحریک پذیر و حساس شدم و آرامش ندارم. ساعتای کار با گوشی و لپتاپم خیلی رفته بالا و توی خونه احساس خفگی بهم دست میده. از صبح که بیدار میشم مضطرب و پریشون هستم دنبال یه چیزی که آرومم کنه معم
اضطراب، نگرانی، تکرار رفتارهای اعتیاد گونه - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 9:42
آدما توی شرایط و محیط های مختلفی بزرگ شدن همین باعث شده که طرز فکر و نگاهشون به زندگی متفاوت باشه. نگاه من به زندگی سخت گیرانه و نا امیدانه هستش یعنی زود ناامید میشم و منتظر اتفاق های بد هستم. برای کس
یا خیلی حق به جانب یا خیلی احساس گناه - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 9:42
امروز با استادم صبحت کردم. خیلی باهاش بحث کردم که مقاله به نام من نوشته بشه، اولش گفت بذار فکرامو بکنم، بعدش پیام داد که خیلی ازت ناراحت شدم و دیگه باهات همکاری نخواهم کرد. راستش یکم حس بدی پیدا کردم.
نبایدها - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 9:42
1- درگیر شدن با اینستاگرام2- تفکرهای قالبی و از پیش تعیین شده، (مثلا اگر صبح بیدار نشم دیگه نمی تونم درس بخونم)3- یه سری کارا به نظر جذاب میان توی لحظه و لذت بخش، اما بعدش باعث به هم ریختن برنامه و کاهش انگیزه و کرختی میشن.4- وقتی داری کار می کنی همه نرم افزارا و صفحات ببند.5- شبها وقت خیلی خوبی برا...
هدف از زندگی چیه؟ - تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 8:01
امروز دارم با خودم فکر می کنم که چقدر پوچ زندگی می کنم، به قول دوستم ماها چقدر کم انگیزه هستیم توی زندگیمون و کم انرژی و بی حال، زود تسلیم میشیم و دست می کشیم از خواسته هامون و به هرچیزی هم که برسیم م
باور - تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 8:01
ما مغلوب باورهای خودمون میشم و نه بیشترباور من اینه که نمی تونم مقاومت کنم باید انجامش بدم، انجامش میدم.باور من اینه که می تونم کار بهتری کنم و لزوما شکست نمی خورم در مقابلش، خب اینجا هم باز همون اتفاق می افته.باور من اینه که نیاز به تفریح و لذت دارم، مجبورم فراهمش کنم.باور من اینه که زندگی توی همین...
سرزنش - تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 8:01
از صبح داشتم خودم سرزنش می کردم، از لحظه بیدار شدن که گفتم چرا دیر بیدار شدی به هیچکارت نمیرسی، بعدش ناهار خودم گفتم چرا انقدر زیاد ناهار خوردی الان سنگین میشی میخوابی، بعدش یه نیم ساعتی خوابیدم با اس
ترس از تنهایی - تاریخ: 1398/10/20 ساعت: 8:01
امروز در مورد یه احساسی می خوام صحبت کنم که همیشه انکارش کردم و اون هم ترس از تنهایی هستش یا شایدم ترس از فراموش شدن و نادیده گرفته شدن. نمی دونم کدوم یکی هستش الان می خوام یکم در موردش فکر کنم شاید ب
بی حوصله و بی رمق - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
امروز از صبح که اومدم هم خیلی خوابم میاد، هم خیلی بی حوصله و بی رمق هستم. نمی دونم چیکار کنم تا سرم گرم بشه. طبق معمول هم این فشار درونی که هی بهم میگه "یه کار مثبت بکن" "داری وقتت تلف می کنی" " به هی
تمایز قائل باش بین افکار و احساساتت و چیزی که در واقعیت اتفاق میفته - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
دیشب داشتم استوری های دکتر چاوشی نگاه می کردم، یه نفر نوشته بود کی می تونم از دست احساسات ناراحت کننده ام خلاص بشم، دکتر چاوشی گفته بود هیچوقت. تنها کاری که می تونی بکنی اینه که بین واقعیتی که توی زند
تلاش1 - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
یکی دو روزه که خیلی بی حالم، به نظرم احمقانه اس تلاش کردن وقتی که خیلی عقب هستی از همه چی. وقتی رفتم کلاس رایتینگ با خودم میگفتم که کی حوصله داره اینارو بخونه، بعنی باورم اینه که خیلی از حالت ایده آل
1 - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
امروز بعد از ظهر، مثل چند روز گذشته، سرحال نبودم، بعد از ظهر کلی خوابیده بودم و تازه ساعت 7 شب بیدار شده بودم و راه افتادم و یکمی سر حال شده بودم. دوباره افکار وسواس گونه ای سراغم اومد و هچمه زیادی از
2 - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
علاقه خاصی دارم به بحرانی کردن شرایط، با اینکه هنوز چند ساعت دیگه تا کلاسم مونده و وقت داریم که یک رایتینگ دیگه بنویسم اما یه جنگ درونی توی سرم بوجود اومده که واسم یه شرایط بحرانی خلق کرده. احساس خفگی
دارم دیوونه میشم - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
به کی بگم که حالم انقدر بده! دیگه دارم دیوونه میشم از تمام فکرها و خودآزاری ها، حتی واسه چند دقیقه نمی تونم آروم بگیرم، انگار درونم جنگ جهانی راه افتاده همه جا آتیش گرفته. فقط خوردن و خوابیدن آرومم می
سر کار - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
دیشب تا نزدیکای صبح خوابم نبرد، اضطراب داشتم که چجوری برم سر کار با این وضعیت خواب و برنامه ریزیم. حالا خدا رو شکر دیگه آخرای تایم کاری هستش و کم کم می تونم برم خونه. خیلی خسته ام، می خوام برم خونه غذ
ارزشها - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
از کجا شروع کنم! فرقی نمی کنه. مگه می خوام واسه ملکه بریتانیا نامه بنویسم. از هرجا دوست داشته باشم شروع می کنم. بگم که این افکار و احساسات تکراری که مثل یک سری الگو توی ذهنم مونده و دائم میاد و میره،
حال و احوال - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
خیلی سرحال نیستم، یعنی بدم نیستم ها، اما دنبال یه شادی میگردم، دنبال یه حس خوب یه فکر خوب یه چیزی که بهم آرامش بده. یکم سرم سنگینه و سایه غم روی سر خودم حس می کنم یعنی می دونم اگر درست جواب ندم به این
nothing is going to last forever - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
Today when i came back home from my English class, i did not feel good. I felt demotivated and overwhelmed. To be honest, i knew that i had a lot of work to do and i was checking the time constantly t
خون آشام احساسی***********پست خیلی مهم - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
زیاد حوصله ندارم، این دو روز که خانواده رفته بودن مسافرت، منم خیلی سرحال نبودم، یعنی اولش سر حال بودما اما بعدش کم کم بی حوصله شدم، برنامه ای نداشتم برای خودم، کم کم انرژیم کاهش پیدا کرد و هی کلافه تر

برچسب‌های مرتبط

من و خودم باهم خوشبختیم | من و خودم | من و خودم دوتایی | من و خودم تنهایی | من با خودم قرار ملاقات دارم | من خودم و آیرین | من با خودم حرف میزنم | من با خودم درگیرم | من با خودم قهرم | من با خودم مشکل دارم