هرچی از هرجا

خرید بک لینک
عصبانیت امروز سر کار خیلی عصبانی شدم، مدیر کارخانه اومد و یه سری صحبت هایی کرد که طبق معمول خیلی بی محتوا و مسخره بود، صدام بردم بالا و هرچی توی ذهنم بود بهش گفتم بی تعارف، بعدش بچه ها بهم گفتن خیلی باهاش بد صحبت کردی. آخه منو سر یه دو راهی قرار داده که یه سمتش هرج و مرج و بی برنامگی هستش و سمت دیگه اینه که مجبورم باهاش تند برخورد کنم و بتوپم بهش، چیکا کنم نمی دونم!! هر وقت مشکلی دارم میرم بهش مراجعه کنم یا از خودم ایراد میگیره و منو مقصر می کنه و یا میگه خودت کار انجام بده انگاری دوست نداره هرچی از هرجا...ادامه مطلب

ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 21:16

از خودم دور شدم خیلی وقته که از خودم فاصله گرفتم، تقریبا کل مدت روز انگاری به صورت برنامه ریزی شده و از پیش تعیین شده زندگی می کنم. از صبح که میرم سر کار با حجم انبوه کارهایی که توی سرم هست که بهم محول شده و باید انجام بدم و دائم مرورشون می کنم و به این فکر می کنم که چقدر کارها زیاد است و من اصلا نمیرسم این همه کار انجام بدم و به خودم میگم که باید انتظار توبیخ و انتقاد از دیگران داشته باشی. بعد از ظهر هم که میام خونه واقعیتش همچنان به کارهای سر کارم فکر می کنم و نمی تونم ازشون جدا بشم. فقط ذ هرچی از هرجا...ادامه مطلب

ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 21:16

همیشه از اینکه بخوام روی خودم برچسب بزنم فراری بودم. بعد از چندین سال سیگاری کشیدن با یه نفر صحبت می کردم و بهش میگفتم من سیگاری نیستم و اون با تعجب به من نگاه می کرد. الانم از اینکه بخوام عنوان افسرده روی خودم بذارم فراری هستم. اما واقعا حال حاضرم افسرده هست و روحیه خوبی ندارم. چند ماه پیش که رابطه ام به هم خورد با خودم می گفتم چقدر ناراحت و غمگین هستم اما الان که مادرم مریض شده اون غم و غصه رابطه یادم رفته الان فقط غصه مادرم می خورم. نمی دونستم که غمی بزرگتر از رابطه هم می تونه سراغم بیاد تا اینکه این اتفاق پیش اومد، آدم باورش نمیشه که یه روزی دچار همچیم حس و حالی بشه و در شرایطی قرار بگیره که فکر از دست دادن نزدیک ترین کسش سراغش بیاد. خیلی عجیبه زندگی، هر چقدر که جلوتر میرم میبینم که مشکلات هم دارن بزرگتر و عجیب تر میشن. انگاری که اوج زندگی همون دوران کودکی هستش که با بیخیالی و احساس سبکی رد میشه. چقدر مسخره اس چقدر مسخره. این همه زندگی کنی که تهش برسی به اینکه آدمای دور و برت کسایی که دوسشون داری مریض و ضعیف بشن یا اصلا خودت ضعیف و مریض بشی. هدف از این دنیا چیه. یه سیکل باطل و مسخره که هیچ موقع تموم نمیشه. اما واقعیت من دیگه نمی تونم این حد از درد و ناراحتی تحمل کنم اونم توی این شرایطی که مادرم به کمکم نیاز داره، من نباید ضعیف بشم باید به خودم برسم و سر حال بمونم. امروز حس می کردم که نمی تونم به اندازه کافی انرژی بذارم و کارای مادرم انجام بدم. خیلی بی حس هستم و بدنم درد می کنه. صبح با نگرانی از خواب بیدار شدم و چند ساعتی تنها بودم. نمی دونستم چیکار باید بکنم، فقط نشستم یجا و توی گوشیم بودم.کاش من افسرده نبودم، کاش دنیا یه شکل دیگه ای پیش میرفت، کاش زندگی پایان نداشت، همه هرچی از هرجا...ادامه مطلب

ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:04

مدتی هستش که صبر و حوصله ام خیلی کم شده، حوصله نشستن و آرام گرفتن و خلوت کردن با خودم ندارم. شاید یه بخشیش بخاطر بازارهای مالی هستش که دائم رصد می کنم و قیمت ها رو چک می کنم و دچار هیجان میشم. چیزی که هست من هنوز آمادگی وارد شدن به بازار نداشتم، چون نه استراتژی مشخصی دارم و نه پلنی برای ورود به این بازار. دارم به صورت هیجانی وارد معاملات مختلفی میشم که حس می کنم با ادامه پیدا کردن این شرایط شاید خیلی از پولهام ازدست بدم.اما الان در مورد چیز دیگه ای میخواستم صحبت کنم. رابطه من با پارتنرم تقریبا چند ماهی هستش که به هم خورده و طبق معمول در دوران تعطیلات و وقت هایی که بیکار هستم، درگیری ذهنیم بیشتر میشه و با خرواری از فکر روبرو میشم و پایه ثابت این افکار اینه که دوباره برگردم به رابطه و شاید این رابطه بشه درستش کرد. امروز هم به همین قضیه فکر می کردم با خودم میگفتم شاید فقط یه سوء تفاهم بینمون بوجود اومده و ما نتونستیم حرفامون به هم بفهمونیم اما واقعیت یکی از اتفاقات همیشگی و دلخوری های همیشگی من این بود که اون یه بازه های زمانی کم پیدا میشه و نه خبری میگیره و نه حالی میپرسه و منتظر می مونه که من این کار انجام بدم. این یکی از مواردی هستش که برای من آزار دهنده بود و موارد دیگه ای شبیه این مثلا این که به میزان کافی از خودش انرژی نمیذاشت و تلاش نمی کرد برای رابطه. حالا حزییات بیشترش باید فکر کنم. اما کلیت قضیه همین بود و وقتی من با مشاور هم صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم که من به کسی نیاز دارم که مقداری توجه و انرژی بیشتری بذاری توی رابطه، حواسش جمع تر باشه و بیشتر پیگیر باشه، چیزی که پارتنرم کم داشت برای اون مساله بیشتر تامین نیازهای خودش بود و برای این قضیه تلاش زیادی می کرد و تاکید هرچی از هرجا...ادامه مطلب

ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1403 ساعت: 11:57

از سال گذشته اواخر سال که ترفیع گرفتم سبک زندگیم خیلی تغییر کرده، خیلی بیشتر درگیر کار شدم. از لحاظ ذهنی هم مشغله هام بیشتر شده. یه سری تغییراتی درونم شکل گرفته که حس می کنم داره بهم آسیب میزنه. یکی اینکه نشخوار فکری پیدا کردم شدیدا، یه سره توی ذهنم با خودم مکالمه دارم. خیلی زود عصبانی میشم و از کوره در میرم. پرخور و کم تحرک شدم و حتی به ظاهر خودم کمتر میرسم. در کنارش توی رابطه هم وابستگیم بیشتر شده و ضعیف تر شدم، حساس شدم نسبت به خیلی مسائل که اهمیت چندانی ندارن. نمی تونم بگم که مقصر همه این اتفاقات این هست که من یه پست مهم تر گرفتم و باید حالا پستم عوض کنم. اما می تونم بگم که حداقل از لحاظ ذهنی آمادگی اینو نداشتم که در این پست قرار بگیرم. نیاز هست که همزمان از لحاظ روحی روی خودم کار کنم که بتونم شرایط جدید مدیریت کنم.اولین عاملی که می تونم حسش کنم کمبود عزت نفس هستش که یکی از مشکلات اصلی منه. مثلا الان وقتی به مساله مهاجرت فکر می کنم اولین حسی که درونم ایجاد میشه اینه که نه مهاجرت سخته تو نمی تونی، باید مدرک زبان بگیری باید زرومه درست کنی باید به اساتید ایمیل بزنی و ... همه اینا توی ذهنم با یه واکنش روبرو میشه و اونم اینه که، این کار سخته و من نمی تونم. خب این مقابله کردن با این ذهنیت خیلی سخته و همیشه مغلوب میشی. ذهنیت دیگه که همیشه باعث نشخوار فکری هم میشه اینه که من نمی تونم با حرف زدن دیگران متقاعد کنم و دیگران به حرف من گوش نمیدن. مثلا فکر می کنم هر بار که برم پیش مدیرعامل اون حرف منو قبول نمی کنه و من شکست می خورم و ازم ایراد میگیره واسه همین حس یه قربانی دارم. جالب اینجاست که هرچی بیشتر دچار عادت های اشتباه و منفی میشم، بیشتر این افکار خودزنی توی ذهنم رشد می کنه و به هرچی از هرجا...ادامه مطلب

ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 12:47

صفحه بندی