
از خودم دور شدم خیلی وقته که از خودم فاصله گرفتم، تقریبا کل مدت روز انگاری به صورت برنامه ریزی شده و از پیش تعیین شده زندگی می کنم. از صبح که میرم سر کار با حجم انبوه کارهایی که توی سرم هست که بهم محول شده و باید انجام بدم و دائم مرورشون می کنم و به این فکر می کنم که چقدر کارها زیاد است و من اصلا نمیرسم این همه کار انجام بدم و به خودم میگم که باید انتظار توبیخ و انتقاد از دیگران داشته باشی. بعد از ظهر هم که میام خونه واقعیتش همچنان به کارهای سر کارم فکر می کنم و نمی تونم ازشون جدا بشم. فقط ذ...
ادامه مطلب
همیشه از اینکه بخوام روی خودم برچسب بزنم فراری بودم. بعد از چندین سال سیگاری کشیدن با یه نفر صحبت می کردم و بهش میگفتم من سیگاری نیستم و اون با تعجب به من نگاه می کرد. الانم از اینکه بخوام عنوان افسرده روی خودم بذارم فراری هستم. اما واقعا حال حاضرم افسرده هست و روحیه خوبی ندارم. چند ماه پیش که رابطه ام به هم خورد با خودم می گفتم چقدر ناراحت و غمگین هستم اما الان که مادرم مریض شده اون غم و غصه رابطه یادم رفته الان فقط غصه مادرم می خورم. نمی دونستم که غمی بزرگتر از رابطه هم می تونه سراغم بیاد تا ا...
ادامه مطلب
مدتی هستش که صبر و حوصله ام خیلی کم شده، حوصله نشستن و آرام گرفتن و خلوت کردن با خودم ندارم. شاید یه بخشیش بخاطر بازارهای مالی هستش که دائم رصد می کنم و قیمت ها رو چک می کنم و دچار هیجان میشم. چیزی که هست من هنوز آمادگی وارد شدن به بازار نداشتم، چون نه استراتژی مشخصی دارم و نه پلنی برای ورود به این بازار. دارم به صورت هیجانی وارد معاملات مختلفی میشم که حس می کنم با ادامه پیدا کردن این شرایط شاید خیلی از پولهام ازدست بدم.اما الان در مورد چیز دیگه ای میخواستم صحبت کنم. رابطه من با پارتنرم تقریبا چ...
ادامه مطلب
از سال گذشته اواخر سال که ترفیع گرفتم سبک زندگیم خیلی تغییر کرده، خیلی بیشتر درگیر کار شدم. از لحاظ ذهنی هم مشغله هام بیشتر شده. یه سری تغییراتی درونم شکل گرفته که حس می کنم داره بهم آسیب میزنه. یکی اینکه نشخوار فکری پیدا کردم شدیدا، یه سره توی ذهنم با خودم مکالمه دارم. خیلی زود عصبانی میشم و از کوره در میرم. پرخور و کم تحرک شدم و حتی به ظاهر خودم کمتر میرسم. در کنارش توی رابطه هم وابستگیم بیشتر شده و ضعیف تر شدم، حساس شدم نسبت به خیلی مسائل که اهمیت چندانی ندارن. نمی تونم بگم که مقصر همه این ات...
ادامه مطلب
این روزها بخاطر مشکلاتی که وجود داره، مشکلات اجتماعی، درگیری هایی که سر کار دارم، نداشتن هدف درست در زندگی، بی برنامگی و خودخوری، حال خوبی ندارم. زندگیمو به زوال عادی مببرم جلو، سر کار میرم و میام، با دوستام میرم بیرون و تفریح می کنیم. اما از درون سرزنشگری و سرخوردگی احساس می کنم و این باعث میشه در طی روز تصمیمات دقیقی نگیرم و طوری زندگی کنم که باعث آشفتگی بیشتر بشه. یه نوشته ای قبلا توی همین وبلاگ منتشر کردم، امروز هم میخوام در مورد همون صحبت کنم چون حس می کنم ریشه سرزنشگری ها و خودآزاری ها و د...
ادامه مطلب
راستش چند وقتیه که زیاد حالم خوب نیستش، هرچی جلو تر هم میرم بیشتر احساس ناراحتی و درموندگی می کنم. حب اتفاقات زیادی افتاد این چند وقت احیر و من هم غم زیادی تجربه کردم. اما حس می کنم دارم توی یه منجلابی پیش میرم و نیاز دارم که یه سری تغییراتی در زندگیم ایجاد کنم تا بتونم با قدرت به مسیرم ادامه بدم. تا موقعی که قرار باشه با غم و افسردگی زندگی جلو ببرم و حس کنم که کاری از دستم بر نمیاد زندگی به همین منوال ادامه خواهد داشت و مشکلات بیشتر و بیشتر میشن.چیزی که به من قدرت میده اینه که تلاش کنم زندگی مت...
ادامه مطلب
الان یه مدتی هستش که درگیری ذهنیم خیلی زیاد شده و چیزی که ذهنم مشغول می کنه اینه که کی باید این سیکل از بین ببرم و دوباره شروع کنم. درسته که یه مدنی هستش که نسبت به قبل به هم ریخته تر هستم ولی دلیل نمیشه که دنبال یه شروع دوباره باشم. چیزی تموم نشده که من بخوام دوباره شروع کنم الان شاید یکمی به هم ریخته باشم اما در حال حرکت می تونم یه مقداری به وضعیت سر و سامون بدم و اوضاع رو بهتر کنم.مثلا:1. نظافت بیشتر رعایت کنم هرموقع از روز که می تونم اتاقم مرتب کنم، استحمام کنم، دستمال بکشم میز و کتابامو و ....
ادامه مطلب
چند روز پیش دوباره بهش پیام دادم و گفتم بیا میخوام ببینمت گفت الان خونه نیستم، بعد چند روز دوباره پیام دادم گفتم امروز بیا بریم، هیچ جوابی نداد، فکر کنم سخت ترین کار دنیا این باشه که ذهنیت آدما رو بخوای عوض کنی. از نظر اون الان من یه آدم ضعیف به نظر میاد و حالا به فرض که قبول کنه که دوباره با هم باشیم و صحیت کنیم با هم، اما بعدش چی، فکر می کنی رفتارش چطوری باشه، همون موقع که با هم دوست بودیم همیشه ازش شاکی بودم حالا که بخواد با درخواست من به رابطه برگرده چه واکنشی نشون میده. در کل زیاد فکر ...
ادامه مطلب
از تمام کشمکش ها و چی درسته و چی غلط ها و خشم ها و قضاوت ها و ناکامی ها و جر و بحث ها که بگذریم، یه چیزی خیلی توی دلم سنگینی میکنه، اونم این غمی هستش که روی دلم مونده و خستگی از این یکسالی که گذشت، توی این یکسال لحظه های شاد زیادی داشتیم به همون نسبت لحظه های غم و دلخوری هم داشتیم، چیزی که خیلی ناراحتم می کنه اینه که چرا من که این همه تلاش کردم چرا رابطه اونطوری که میخواستم پیش نرفت. حیف و حیفف نمی دونم انتخابم شاید درست نبود اما چه کنم، احساسه، نمی تونم جلوشو بگیرم و سرکوبش کنم. یه بخشی از وجود...
ادامه مطلب
امروز سر کار یکی دو تا مورد پیش اومد که ذهنم درگیر کرد، مدیرعامل شرکت بهم گیر داد که چرا یه سری کارها رو زودتر انجام دادی و منم بهش گفتم هنوز تایمش نرسیده بود، کلا مشکلم با این بنده خدا اینه که هیچ دیدی نسبت به مسائل مهندسی و اینکه هرکاری چقدر زمان میبره نداره، بنابراین هر روز کارش غر زدن و مهتم کردن هستش و من هم بعدش شروع می کنم به خودخوردی و اعصاب خوردی کردن از خودم. واقعیتش اصلا دوست ندارم برم اونجا کار کنم از طرفی هم بیکار که نمی تونم باشم، قسط دارم که باید پرداختشون کنم. شاید بهتر باشه در ه...
ادامه مطلب
شاید خیلی چیزا باعث شده که این روزا زیاد سر حال نباشین و عصبی باشم اما مهمتر از همه اینه که دارم وقتم روی این میذارم که ببینم دیگران چطور در مورد من فکر می کنند یعنی اینکه چطور می تونم قانعشون کنم که ...
ادامه مطلب
امروز یه صبحتی شد از طرف مدیر بخشمون، یه اظهار نظرایی می کرد و به به طور غیر مستقیم میگغت که از ما راضی نیستش و برام جالبه که احساس ناراضی بودن مدیرمون نسبت به من چقدر باعث احساس عدم کفایت درون من میش...
ادامه مطلب
داشتم با خودم فکر می کردم که امروز هم مثل همیشه با احساس نارضایتی از سر کار برگشتم، با این احساس که خیلی کارهای بیشتری می تونستم انجام بدم که انجام ندادم و کم کاری کردم. الان که بیشتر فکر می کنم با خو...
ادامه مطلب
امروز مدیرمون یه سوال ازم پرسید که فلان پروژه به کجا رسیده و حتی پیش از اون هم خودم احساس می کردم پروژه خیلی داره طول میکشه اما خب دنگ و فنگ زیاد داره. خصوصا که دفعه اولی هستش که من دارم این کار انجام...
ادامه مطلب
خیلی وقته که با خودم خلوت نکردم و فکرام روی کاغذ نیاوردم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم سینه ام خیلی درد میکرد، از وقتی رفتم سر کار خیلی بیشتر سیگار میکشم، قبلنا یه نخ میکشیدم کافی بود الان وقتی بیرو...
ادامه مطلب
بعضی وقتا دلم برای خلوت هایی که با خودم داشتم، مدت ها فکر کردن و با خودم درگیر بودن تنگ میشه. میگم کی میشه پس بیام بشینم با خودم حرف بزنم و فکر بکنم و این حرفا. جالبه یه دیدئو از تد نگاه می کردم در مو...
ادامه مطلب
یه چند روزی هستش که احساس ناتوانی زیادی بهم دست میده. جالب اینکه با مشاورم همین چند روز پیش کلی صحبت کردیم و گفتش که مشکل تو همین افکارته. افکاری که بهت میگن تو نمی تونی تو موفق نمیشی، تو شکست می خوری...
ادامه مطلب
امروز روز بی حاشیه ای بودش. صبح به موقع بیدار شدم، خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره تونستم صبح به موقع بیدار بشم، هر چند که ظهر زود دوباره خوابیدم.اما چندان انگیزه نداشتم، شاید انگیزه خود به خود وجود...
ادامه مطلب
باید یکم بنویسم تا آروم بگیرم. امروز پدر و مادرم رفتن مسافرت و من تنها موندم توی خونه. یه مساله ای که در مورد خودم متوجه شدم اینه که زود تحت تاثیر محیط قرار می گیرم و احساساتم تحت تاثیر قرار میگیره. م...
ادامه مطلب
همینطوری فقط دوست داشتم که یکم بنویسم. همیشه که نباید دنبال یه چیزی باشی. بعضی وقتا باید نتیجه گرایی گذاشت کنار و فقط به کاری انجام داد همین. بدون اینکه حرص بزنیم که بعدش چی میشه و چی گیرمون میاد. حالم خوبه در مجموع، فقط یکمی اضطراب دارم اونم از بی برنامگی هستش چون من جوری هستم که باید یکمی برای زندگیم تلاش کنم تا حس خوبی داشته باشم. اما در کل آروم هستم و راحت. سعی می کنم عضلاتمم شل کنم و ریلکس باشم . چون چیزی برای نگرانی وجود نداره. شاید یه زمانی داشته، اما الان همه چی خوب و آرومه. شکر....
ادامه مطلب