خیلی وقته که از خودم فاصله گرفتم، تقریبا کل مدت روز انگاری به صورت برنامه ریزی شده و از پیش تعیین شده زندگی می کنم. از صبح که میرم سر کار با حجم انبوه کارهایی که توی سرم هست که بهم محول شده و باید انجام بدم و دائم مرورشون می کنم و به این فکر می کنم که چقدر کارها زیاد است و من اصلا نمیرسم این همه کار انجام بدم و به خودم میگم که باید انتظار توبیخ و انتقاد از دیگران داشته باشی. بعد از ظهر هم که میام خونه واقعیتش همچنان به کارهای سر کارم فکر می کنم و نمی تونم ازشون جدا بشم. فقط ذهنم عادت کرده به کارهای تکراری فکر کنه.
امروز که جلسه داشتیم و با همه انبوه کاری که تعریف شده مجددا کارهای جدیدی بهمون محول شد که فشار روانی بیشتر کرد. من با افرادی روبرو هستم که شاید حس همدردی و همراهی ندارن یا شاید من نسبت بهشون گارد دارم نمی دونم، هرچی هست حس خوبی بهشون ندارم و از این وضعیت ناراحت و عصبی هستم.
اما گاهی با خودم میگم که چرا من این همه فشار و پنیک باید تحمل کنم و انقدر کابوس وارانه به کار کردن ادامه بدم وقتی که افراد متوجه این مسائل نمیشن و یجورایی صرفا در لحظه احساس میکنن که باید فشار وارد کنند. چرا من خودم قربانی کنم و جلو بندازم وقتی که اون شخصی که مدیرعامل هستش حاضر نیستش توقف کنه و یکمی فکر کنه که چه کاری درست هست و چه کاری غلط.
امروز حس کردم که شاید متوجه مسئولیت هایی که من دارم نیستند و میخوان من رو کنار بذارن و احساس نگرانی داشتم به همین دلیل خیلی خودخوری کردم. بذار اون اتفاقی که باید بیفته، همه چیز دست تو نیستش.
بگذریم، الان که مدت هاست از خودم فاصله گرفتم و تازه دارم شروع می کنم به نوشتن میبینم که چه مقداری احساس پوچی و احساس بی معنی بودن می کنم چون هدفی ندارم و هر کاری که دارم می کنم از پیش واسم تعیین شده، شاید بشه گفت که تبدیل به یک رباط شدم که داره یک سری کارها به صورت تکراری انجام میده و نمی تونه از خودش احساسی داشته باشه.
از امروز میخوام بیشتر بنویسم و احساسم و افکارم بروز بدم واقعا با این فرمون با این احساس فشار و با این حجم از اعتیاد به کار و غرق شدن در فضای کاری نمی تونم زندگیم ادامه بدم. باید با ترس هام روبرو بشم، با ترس اینکه شاید ازم انتقاد بشه شاید تقابل بوجود بیاد بین من و دیگران. ارتباط با انسانها همیشه فراز و نشیب داره و نمیشه روی یک خط صاف حرکت کرد، آدما همیشه حرف میزنن و سعی می کنن بفهمن درست و غلط رو و نمیشه دهن دیگران بست یا یک کدی توی مغزشون وارد کرد که فقط همون چیزی که تو میخوای رو انجام بدن.
این بنده خدا هم آدمیه که با هیچکی نمی تونه درست تعامل کنه و یک آدم کم تجربه و کم هوش هستش که باید باهاش مدارا کنی و صحبت کنی تا کم کم کوتاه بیاد.
حالا بگذریم واقعا داری خودت اذیت می کنی و مستهلک می کنی با این همه فشاری که روی خودت گذاشتی و توقعی که از خودت داری واقعا بدنم نمیکشه و خسته هستم حالم خوب نیستش دوست دارم یکم حال خودم خوب کنم و به خودم انرژی بدم چون با این وضعیت نمی دونم چقدر دیگه می تونم ادامه بدم
