
این روزها بخاطر مشکلاتی که وجود داره، مشکلات اجتماعی، درگیری هایی که سر کار دارم، نداشتن هدف درست در زندگی، بی برنامگی و خودخوری، حال خوبی ندارم. زندگیمو به زوال عادی مببرم جلو، سر کار میرم و میام، با دوستام میرم بیرون و تفریح می کنیم. اما از درون سرزنشگری و سرخوردگی احساس می کنم و این باعث میشه در طی روز تصمیمات دقیقی نگیرم و طوری زندگی کنم که باعث آشفتگی بیشتر بشه. یه نوشته ای قبلا توی همین وبلاگ منتشر کردم، امروز هم میخوام در مورد همون صحبت کنم چون حس می کنم ریشه سرزنشگری ها و خودآزاری ها و د...
ادامه مطلب
علاقه خاصی دارم به بحرانی کردن شرایط، با اینکه هنوز چند ساعت دیگه تا کلاسم مونده و وقت داریم که یک رایتینگ دیگه بنویسم اما یه جنگ درونی توی سرم بوجود اومده که واسم یه شرایط بحرانی خلق کرده. احساس خفگی...
ادامه مطلب
امشب داشتم به محیط کارم فکر می کردم و تناقضاتی که پیش میاد واسم. یادم اومد که همش رئیسم بهم میگفت ساعت 4 نرو و بیشتر بمون کار داریم و هربار من عصبی میشدم و سعی می کردم بجوری باهاش مقابله کنم. انگاری ک...
ادامه مطلب
امشب بهم پیام داد، گفت سال جدید شروع شده بیا کدورت ها رو بذاریم کنار و گفت اگه حرف بدی بهت زدم و ناراحتت کردم ازت عذر می خوام. بعدش صحبتمون ادامه پیدا کرد، تصمیم گرفته بودم که بهش بگم رابطه فقط رابطه ...
ادامه مطلب
وقتی یاد تیکه هایی که بهم اتداخته میفتم یه حس چندشناکی بهم دست میده. فکر می کنم اینا همش از ذهن من نشات میگیره. فکر می کنم که ضعیفم و نمی تونم از خودم دفاع کنم، کما اینکه در گذشته خیلی اتفاقات افتاده ...
ادامه مطلب
با همه حس و حالای بدی که داشتم نسبت بهش و اینکه به این نتیجه رسیده بودم که نمی تونم بهش اعتماد کنم،xa0امروز سر کلاس کنارش نشستم. سعی می کردxa0باهام صحبت کنه، اولش یکم مقاومت کردم ولی بعدشxa0کم کم بهتر صحبت ...
ادامه مطلب
به نام خدا دوست دارم زندگیمو. آرامش دارم. هیچوقت نمیشه درست از احساسم بنویسم. چون یک احساس احساسه. شاید اصن شنیده نشه. می خوام استراحت کنم. فردا که از خواب بیدار بشم کارهایی که دوست دارم انجام میدم. یک احساس خیلی قشنگ دارم. احساس می کنم می تونم به خودم اعتماد کنم. من آزاد هستم. یه حس قشنگی دارم یه حسی که باعث میشه بتونم باور کنم خودمو و اعتماد کنم به خودم. من درونم یک قاضی و یک احساس نشسته که راهنماییم می کنه، می تونم بهش اعتماد کنم....
ادامه مطلب