
از خودم دور شدم خیلی وقته که از خودم فاصله گرفتم، تقریبا کل مدت روز انگاری به صورت برنامه ریزی شده و از پیش تعیین شده زندگی می کنم. از صبح که میرم سر کار با حجم انبوه کارهایی که توی سرم هست که بهم محول شده و باید انجام بدم و دائم مرورشون می کنم و به این فکر می کنم که چقدر کارها زیاد است و من اصلا نمیرسم این همه کار انجام بدم و به خودم میگم که باید انتظار توبیخ و انتقاد از دیگران داشته باشی. بعد از ظهر هم که میام خونه واقعیتش همچنان به کارهای سر کارم فکر می کنم و نمی تونم ازشون جدا بشم. فقط ذ...
ادامه مطلب
بعضی وقتا دلم برای خلوت هایی که با خودم داشتم، مدت ها فکر کردن و با خودم درگیر بودن تنگ میشه. میگم کی میشه پس بیام بشینم با خودم حرف بزنم و فکر بکنم و این حرفا. جالبه یه دیدئو از تد نگاه می کردم در مو...
ادامه مطلب
امشب ساعتای 10 شبxa0اینا خیلی خوابم میومد، یه چرتی زدم دیدم ساعت 12 شده. می خواستم برم بیرون ماشینو بزنین بزنم اما می ترسیدم بگم که می خوام برم بیرون، نه اینکه واقعا بترسم، حوصله گیر دادن های پدر و مادر...
ادامه مطلب
داشتم دوباره فکر می کردم به اتفاقای گذشته، فکرایی که میاد توی ذهنم و احساساتی که نسبت به بقیه پیدا می کنم، این مهم نیست که چقدر ناراحت یا عصبانی باشی یا احساس تنهایی و دلتنگی بکنی، از خودت بدت بیاد یا...
ادامه مطلب
امشب بابام میگفت چی شده چند شبه که خوشحالی. برام جالب بود این حرفش. چیزی جز واقعیت نبود. گاهی آدمای اطرافمون بهتر حس و حال ما رو میفهمن تا خودم,ون. با اینکه مدام با فکرامون و احساساتمون کلنجار میریم ام...
ادامه مطلب
من وقتی ناراحت هستم یا خوشحالم، احساس تنهایی می کنم یا دچار ترس میشم یا هر احساس دیگه ای که دارم، یاد گرفتم که از احساسم فرار کنم و فاصله بگیرم از خودم چون اون احساس چیزی نیستش که من می خوام. خب خانواده ، جامعه و همه اطرافیان ما سال های سال به همین صورت باهات برخورد می کنن و سعی می کنن که ازت دور بشن و توقع دارن که حالت خوب باشه. خب من از بقیه چنین توقعی ندارم ولی احساس می کنم که نیاز دارم بیشتر با خودم خلوت کنم و تنها باشم و در هر حال و احساسی خودمو کاملا در آغوش بگیرم و با تمام جود احساس کنم ک...
ادامه مطلب