اینجا دوباره پای طرحواره# نقص اومد. نه از این بابت که نتونم انجامش بدم چون برای توانایی در انجام دادنش به اندازه کافی مصمم شدم. این دفعه همش به این فکر می کردم که وقت نمیشه و نمی تونم انجامش بدم. یه چیزی مثل خوره افتاده بودم توی جونم که نمیرسم انجام بدم و وقت نمیشه. همینطوری هم شد، بعدش هم که میومدم خونه واقعا خسته بودم و نمیرسیدم انجام بدم. یه نکته هست که باید هفته بعد با دکتر صحبت کنم، اینکه وقعا نمی تونم تا اون تایمی که مد نظرش هست بمونم سرکار. دوم اینکه سرکار هم باید یک سری از کارها مثل صبحونه خریدن حذف کنم و کارارو طوری انجام بدم که لا به لا بتونم کارای پروژه رو انجام بدم وگرنه نمیرسم
همینطوری که دارم می نویستم همش یه فکری مثل خوره توی وجودمه و همه عضلات بدنم منقبض می کنه و انگاری بدنم داره میسوزه. این فکره همش میگه که آخرش نمی تونی و نمیرسی و نمیشه. با همین طرز فکره که واقعا نمیشه و نمی تونم، بعدم حس اضطراب و نگرانی دارم دائم که آرامشم به هم میزنه اجازه نمیده با خونسردی کارم جلو ببرم. به همون نسبت هم بعدش توی برنامه ریزیم دچار مشکل میشم و نمی تونم مدیریت کنم چون باورم اینه که این کار شدنی نیستش. ته وجودم حس می کنم که جلوم میگیرن و نمیذارن و من تسلیم میشم.
اگر این عینک ناتوانی بردارم، خب من می تونم اینکارو انجام بدم و انجام میدم، مدیریت می کنم زمانمو، جایی که لازم باشه هم بدون رو در بایستی به دکتر می گم که بیش از این نمی تونم وایسم و باید به کارهام برسم. پس من احساس توانایی و آزادی می کنم چون تسلط دارم به کارم. این کار شدنی هستش، از همین فرصت هایی که دارم استفاده می کنم و انجام میدم کارامو. یک ساعت اینور یک ساعت اونور. یه برنامه ریزی خوبی هم باید داشته باشم و به خودم بگم که این تایم این کارا باید انجام بشه.
هرچی از هرجا...ما را در سایت هرچی از هرجا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150